طلاق در دین اسلام

طلاق در اسلام, طلاق زن و مرد

اسـلام بـا طـلاق سـخـت مخالف است. اسلام مى خواهد تا حد امکان طلاق صورت نگیرد. اسـلام طـلاق را بـه عـنـوان یـک چـاره جـویـى در مـواردى کـه چـاره منحصر به جدایى است تـجـویـز کـرده اسـت. اسـلام مـردانـى را کـه مـرتـب زن مـى گـیرند و طلاق مى دهند و به اصطلاح (مُطلّاق) مى باشند دشمن خدا مى داند.
امـام صـادق (علیه السلام) از پـیـغمبر اکرم نقل کرده که فرمود: «چیزى در نزد خدا محبوبتر از خانه اى کـه در آن پیوند ازدواجى صورت گیرد وجود ندارد و چیزى در نزد خدا مبغوض تر از خانه اى کـه در آن خانه پیوندى با طلاق بگسلد وجود ندارد». امام صادق آنگاه فرمود: اینکه در قـرآن نـام طـلاق مکرر آمده و جزئیات کار طلاق مورد عنایت و توجه قرآن واقع شده ، از آن است که خداوند جدایى را دشمن مى دارد.
اخـتـصـاص بـه روایـات شـیـعه ندارد، اهل تسنن نیز نظیر اینها را روایت کرده اند. در سنن ابـوداود از پـیـغـمـبـر اکـرم نـقل مى کند: «ما احلّ الله شیئا ابغض الیه من الطلاق»: یعنى خداوند چیزى را حلال نکرده که در عین حال آن را دشمن داشته باشد مانند طلاق .
مـولوى در داسـتـان مـعروف موسى و شبان ، اشاره به همین حدیث نبوى مى کند آنجا که مى گوید:
تا توانى پا منه اندر فراق           ابغض الاشیاء عندى الطلاق
آنـچـه در سـیـرت پـیشوایان دین مشاهده مى شود این است که تا حدود امکان از طلاق پرهیز داشـتـه انـد و لهـذا طـلاق از طـرف آنـهـا بسیار به ندرت صورت گرفته است و هر وقت صـورت گـرفـته دلیل معقول و منطقى داشته است. مثلا امام باقر (علیه السلام) زنى اختیار مى کند و آن زن خـیـلى مـورد عـلاقـه ایـشـان واقـع مـى شـود. در جریانى امام متوجه مى شود که این زن (نـاصـبـیه) است یعنى با على بن ابیطالب علیه السلام دشمنى مى ورزد و بغض آن حـضـرت را در دل مـى پـرورانـد. امـام او را طـلاق داد. از امام پرسیدند: تو که او را دوست داشتى چرا طلاقش دادى ؟ فرمود: نخواستم قطعه آتشى از آتشهاى جهنم در کنارم باشد.

شایعه بى اساس

در ایـنـجـا لازم اسـت بـه یک شایعه بى اساس که دست جنایتکار خلفاى عباسى آن را به وجـود آورده و در مـیـان عـمـوم مـردم شـهرت یافته، اشاره مختصر بکنم . در بسیارى از کتابها نوشته شده که امام مجتبى فرزند برومند امیرالمؤمنـیـن عـلیه السـلام از کـسـانـى بوده که زیاد زن مى گرفته و طلاق مى داده است و چون ریـشـه ایـن شـایـعه تقریبا از یک قرن بعد از وفات امام بوده است به همه جا پخش شده اسـت و دوسـتـان آن حـضـرت نـیـز آن را پـذیـرفـتـه انـد، بـدون تـحـقـیـق در اصل مطلب و بدون توجه به اینکه این کار از نظر اسلام یک کار مبغوض و منفورى است و شـایـسته مردم عیاش و غافل است، نه شایسته مردى که یکى از کارهایش این بود که پیاده به حج مى رفت ، متجاوز از بیست بار تمام ثروت و دارایى خود را با فقرا تقسیم کرد و نـیـمى را خود برداشت و نیم دیگر را به فقرا و بیچارگان بخشید، تا چه رسد به مقام اقدس امامت و طهارت آن حضرت .
بـنـى العـبـاس براى پیشبرد سیاست خود شروع کردند به تبلیغ علیه بنى الحسن. از جـمـله تـبـلیـغـات نـارواى آنـها این بود که گفتند: نیاى بـنـى الحـسـن (امام حسن) بـعـد از پدرش على به خلافت رسید و اما چون مرد عیاشى بود و به زنان سـرگـرم بـود و کـارش زن گـرفتن و زن طلاق دادن بود از عهده برنیامد؛ از معاویه که رقـیـب سـرسـخـتـش بـود پـول گرفت و سرگرم عیاشى و زن گرفتن و طلاق دادن شد و خلافت را به معاویه واگذار کرد.
خـوشـبـختانه محققان با ارزش عصر اخیر در این زمینه تحقیقاتى کرده و ریشه این دروغ را پیدا کرده اند. ظاهرا اول کسى که این سخن از او شنیده شده است قاضى انتصابى منصور دوانـیـقـى بـوده کـه بـه امـر مـنـصـور مـامـور بـوده ایـن شـایـعـه را بپراکـنـد. بـه قـول یـکـى از مورخان : اگر امام حسن اینهمه زن گرفته است پس فرزندانش کجا هستند؟! چرا عدد فرزندان امام اینقدر کم بوده است ؟ امام که عقیم نبوده و از طرفى رسم جلوگیرى یا سقط جنین هم که معمول نبوده است .
مـن از سـاده دلى بعضى از ناقلان حدیث شیعى مذهب تعجب مى کنم که از طرفى از پیغمبر اکـرم و ائمـه اطهار اخبار و احادیث بسیار زیادى روایت مى کنند که خداوند دشمن مى دارد یا لعـنـت مـى کـنـد مـردمان بسیار طلاق را، پشت سرش مى نویسند: امام حسن مرد بسیار طلاقى بـوده . ایـن اشـخـاص فکر نکرده اند که یکى از سه راه را باید انتخاب کنند: یا بگویند طلاق عیب ندارد و خداوند مرد بسیار طلاق را دشمن نمى دارد، یا بگویند امام حسن مرد بسیار طلاق نبوده است ، یا بگویند – العیاذبالله – امام حسن پابند دستورهاى اسلام نبوده است . اما این آقایان محترم از یک طرف احادیث مبغوضیت طلاق را صحیح و معتبر مى دانند و از طرف دیـگـر نسبت به مقام قدس امام حسن خضوع و تواضع مى کنند و از طرف دیگر نسبت بسیار طلاقى را براى امام حسن نقل مى کنند و بدون اینکه انتقاد کنند از آن مى گذرند.
شاید بعضى ها موافقت دختران و فامیل دختران را به طلاق براى اینکه مبغوضیت و منفوریت طـلاق از مـیـان بـرود کـافـى بـشمارند، خیال کنند طلاق آن وقت منفور است که طرف راضى نـبـاشـد، امـا در مـورد زنـى کـه مـایـل اسـت بـه افـتـخـارى نایل گردد و چند صباحى با مرد مایه افتخارش زندگى کند طلاق مانعى ندارد.
امـا چـنـیـن نیست. رضایت پدران دختران به طلاق و همچنین رضایت خود دختران به طلاق از مـبـغوضیت طلاق نمى کاهد، زیرا آنچه اسلام مى خواهد این است که ازدواج پایدار و کانون خانوادگى استوار بماند. تصمیم زوجین به جدایى تاءثیر زیادى در این جهت ندارد.
اسـلام کـه طـلاق را مـبـغـوض و مـنـفـور شـنـاخـتـه ، تـنـهـا بـه خـاطـر زن و بـراى تـحـصـیـل رضـایـت زن نـبـوده اسـت کـه بـا رضـایـت زن و فامیل زن مبغوضیتش از میان برود.
عـلت ایـنـکه موضوع امام حسن را طرح کردم ، گذشته از اینکه یک تهمت تاریخى را از یک شـخـصـیت تاریخى در هر فرصتى باید رفع کرد، این است که بعضى از خدابى خبران مـمـکـن اسـت ایـن کـار را بـکـنـنـد و بـعـد هـم امـام حـسـن را بـه عـنـوان دلیل و سند براى خود ذکر کنند.
به هر حال آنچه تردید در آن نیست این است که طلاق و جدایى زوجین فى حد ذاته از نظر اسلام مبغوض و منفور است.

چرا اسلام طلاق را تحریم نکرد؟

در ایـنـجـا یـک سـؤ ال مهم پیش مى آید و آن اینکه اگر طلاق تا این اندازه مبغوض است که خـداونـد مـرد ایـن کـاره را دشـمـن مـى دارد، پـس چرا اسلام طلاق را تحریم نکرده است؟ چه مـانـعـى داشـت کـه اسـلام طـلاق را تـحـریـم کـنـد و فقط در موارد خاص و معینى آن را مجاز بشمارد؟ به عبارت دیگر آیا بهتر نبود که اسلام براى طلاق شرایط قرار مى داد و تنها در صورت وجود آن شرایط به مرد اجازه طلاق مى داد؟ و چون طلاق مشروط بود قهرا جنبه قـضـائى پـیـدا مـى کـرد؛ هـر وقـت مـردى مـى خـواسـت زن خـود را طـلاق دهـد مـجـبـور بـود اول دلیـل خـود را از نـظـر تـحـقـق شـرایـط بـه مـحـکـمـه عـرضـه بـدارد، مـحـکـمـه اگـر دلایل او را کافى مى دانست به او اجازه طلاق مى داد و الا نه.
اسـاسـا مـعـنـى ایـن جـمـله که (مـبـغوض ترین حلالها در نزد خدا طلاق است) چیست ؟ طلاق اگـرحـلال اسـت مـبـغـوض نـیـسـت و اگـر مـبـغـوض اسـت حلال نیست . مبغوض بودن با حلال بودن ناسازگار است.
ایـن پـرسـش بسیار بجاست. همه رازها در همین نکته نهفته است. راز اصلى مطلب این است کـه زوجیت و زندگانى زناشویى یک علقه طبیعى است نه قراردادى، و قوانین خاصى در طـبـیـعـت بـراى او وضـع شـده اسـت. ایـن پـیـمـان بـا هـمـه پـیـمـانـهـاى دیـگر اجتماعى از قبیل بیع و اجاره و صلح و رهن و وکالت و غیره این تفاوت را دارد که آنها همه صرفا یک سلسله قراردادهاى اجتماعى هستند، طبیعت و غریزه در آنها دخالت ندارد و قانونى هم از نظر طـبـیـعـت و غـریـزه بـراى آنـهـا وضع نشده است ، برخلاف پیمان ازدواج که براساس یک خواهش طبیعى از طرفین که به اصطلاح مکانیسم خاصى دارد باید تنظیم شود.
از ایـن رو اگر پیمان ازدواج مقررات خاصى دارد که با سایر عقود و پیمانها متفاوت است نباید مورد تعجب واقع شود.

قوانین فطرت در مورد ازدواج و طلاق

یـگـانـه قانون طبیعى در اجتماع مدنى قانون آزادى – مساوات – است . تمام مقررات اجتماعى باید بر اساس دو اصل آزادى و مساوات تنظیم شود نه چیز دیگر، برخلاف پیمان ازدواج کـه در طـبـیـعـت جـز اصلهاى آزادى و مساوات قوانین دیگرى نیز براى آن وضع شده است و چـاره اى از رعـایـت و پـیـروى آن قـوانـیـن نـیـسـت . طـلاق مـانـنـد ازدواج قـبـل از هـر قـانـون قـراردادى در متن طبیعت داراى قانون است. همان طورى که در آغاز کار یـعـنـى در ازدواج بـایـد رعـایـت قـانـون طـبیعت بشود، در طلاق نیز کـه پـایـان کـار اسـت بـایـد آن قـوانین رعایت شود. سربه سر گذاشتن با طبیعت فایده نـدارد. بـه قـول الکـسـیـس کارل: قوانین حیاتى و زیستى مانند قوانین ستارگان سخت و بیرحم و غیر قابل مقاومت است.
ازدواج وحـدت و اتـصـال اسـت، و طـلاق جـدایـى و انـفـصـال. وقـتـى کـه طـبـیـعـت، قـانـون جـفـتـجـویـى و اتـصـال زن و مـرد را بـه ایـن صـورت وضـع کـرده اسـت که از طرف یک نفر اقدام براى تـصـاحب است و از طرف نفر دیگر عقب نشینى براى دلبرى و فریبندگى، احساسات یک طـرف را بـر اسـاس در اخـتـیـار گـرفتن شخص طرف دیگر و احساسات آن طرف دیگر را بـراسـاس در اخـتـیـار گرفتن قلب او قرار داده است ، وقتى که طبیعت پایه ازدواج را بر مـحـبـت و وحـدت و هـمـدلى قـرار داده نـه بـر هـمـکـارى و رفـاقـت، وقـتـى کـه طبیعت منظور خـانـوادگـى را بـر اسـاس مرکزیت جنس ظریفتر و گردش جنس خشن تر به گرد او قرار داده اسـت، خـواه نـاخواه جدایى و انفصال و از هم پاشیدگى این کانون و متلاشى شدن این منظومه را نیز تابع مقررات خاصى قرار مى دهد.
پـیـمـانـى کـه اسـاسـش بـر مـحـبـت و یـگـانـگـى اسـت نـه بـر هـمـکـارى و رفـاقـت، قـابـل اجـبـار و الزام نـیـسـت. بـا زور و اجـبـار قـانونى مى توان دو نفر را ملزم ساخت با یـکـدیـگـر هـمـکـارى کـنـنـد و پـیـمان همکارى خود را براساس عدالت محترم بشمارند و سـالیـان دراز بـه هـمـکارى خود ادامه دهند، اما ممکن نیست با زور و اجبار قانونى دو نفر را وادار کـرد کـه یـکدیگر را دوست داشته باشند، نسبت به هم صمیمیت داشته باشند، براى یکدیگر فداکارى کنند، هر کدام از آنها سعادت دیگرى را سعادت خود بداند.
اگـر بـخـواهـیـم مـیـان دو نـفـر بـه این شکل رابطه محفوظ بماند باید جز اجبار قانونى تدابیر عملى و اجتماعى دیگر به کار بریم .
مکانیسم طبیعى ازدواج که اسلام قوانین خود را بر آن اساس وضع کرده این است که زن در مـنـظـومـه خـانـوادگـى محبوب و محترم باشد. بنابراین اگر به عللى زن از این مقام خود سـقوط کرد و شعله محبت مرد نسبت به او خاموش ، و مرد نسبت به او بى علاقه شد، پایه و رکـن اسـاس خـانوادگى خراب شده ؛ یعنى یک اجتماع طبیعى به حکم طبیعت از هم پاشیده اسـت . اسـلام بـه چنین وضعى با نظر تأسف مى نگرد، ولى پس از آنکه مى بیند اساس طـبـیـعـى ایـن ازدواج مـتـلاشى شده است نمى تواند از لحاظ قانونى آن را یک امر باقى و زنـده فـرض کـنـد.
اسـلام کـوشـشـهـا و تـدابـیـر خـاصـى بـه کـار مى برد که زندگى خانوادگى از لحاظ طبیعى باقى بماند، یعنى زن در مقام محبوبیت و مطلوبیت و مرد در مقام طلب و علاقه و حضور به خدمت باقى بماند. توصیه هاى اسلام بر اینکه زن حتما باید خود را براى شوهر خود بیاراید، هنرهاى خود را در جلوه هاى تازه براى شوهر به ظهور برساند، رغبتهاى جنسى او را اشباع کند و با پاسخ منفى دادن به تقاضاى او در او ایجاد عقده و ناراحتى روحى نکند، و از آن طرف به مرد توصیه کرده به زن خود محبت و مهربانى کند، به او اظهار عشق و علاقه نماید، محبت خود را کتمان نکند، و همچنین تدابیر اسلام مبنى بر اینکه التذاذات جنسى محدود به محیط خـانوادگى باشد، اجتماع بزرگ محیط کار و فعالیت باشد نه کانون التذاذات جنسى ، تـوصـیه هاى اسلام مبنى بر اینکه برخوردهاى زنان و مردان در خارج از کادر زناشویى لزومـا و حـتـمـا بـایـد پـاک و بـى آلایـش بـاشـد، هـمـه و همه براى این است که اجتماعات خانوادگى از خطرات از هم پاشیدگى مصون و محفوظ بمانند.

مقام طبیعى مرد در حیات خانوادگى

از نـظـر اسـلام مـنتهاى اهانت و تحقیر براى یک زن این است که مرد بگوید من تو را دوست ندارم، از تو تنفر دارم، و آنگاه قانون بخواهد به زور و اجبار آن زن را در خانه آن مرد نـگـه دارد. قـانون مى تواند اجبارا زن را در خانه مرد نگه دارد، ولى قادر نیست زن را در مـقـام طـبـیـعـى خود در محیط زناشویى ، یعنى مقام محبوبیت و مرکزیت نگهدارى کند. قانون قادر است مرد را مجبور به نگهدارى از زن و پرداخت نفقه و غیره بکند اما قادر نیست مرد را در مـقـام و مـرتـبـه یـک فـداکـار و بـه صـورت یـک نقطه گردان در گرد یک نقطه مرکزى نگه دارد. از این رو هر زمان که شعله محبت و علاقه مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبیعى مرده است.

ایـنـجـا پـرسـش دیـگرى پیش مى آید و آن اینکه اگر این شعله از ناحیه زن خاموش بشود چـطـور؟ آیـا حیات خانوادگى با از میان رفتن علاقه زن به مرد باقى است یا از میان مى رود؟ اگر باقى است چه فرقى میان زن و مرد است که سلب علاقه مرد موجب پایان حیات خـانـوادگـى مـى شود و سلب علاقه زن موجب پایان این حیات نمى شود؟ و اگر با سلب عـلاقـه زن نـیـز حـیـات خـانوادگى پایان مى یابد پس در صورتى که زن از مرد سلب عـلاقـه کـنـد بـایـد ازدواج را پـایـان یـافـتـه تـلقـى کـنـیـم و بـه زن هـم مثل مرد حق طلاق بدهیم .
جـواب ایـن اسـت کـه حـیـات خـانوادگى وابسته است به علاقه طرفین نه یک طرف . تنها چیزى که هست روانشناسى زن و مرد در این جهت متفاوت است. طبیعت علایق زوجین را به این صورت قرار داده اسـت کـه زن را پـاسـخ دهـنـده بـه مـرد قـرار داده اسـت . عـلاقـه و مـحـبـت اصـیـل و پـایـدار زن هـمـان اسـت کـه بـه صـورت عـکـس العمل به علاقه و احترام یک مرد نسبت به او به وجود مى آید. از این رو علاقه زن به مرد مـعـلول عـلاقـه مـرد بـه زن و وابسته به اوست . طبیعت ، کلید محبت طرفین را در اختیار مرد قرار داده است ، مرد است که اگر زن را دوست بدارد و نسبت به او وفادار بماند زن نیز او را دوسـت مـى دارد و نـسـبت به او وفادار مى ماند. به طور قطع زن طبعا از مرد وفادارتر است و بى وفایى زن عکس العمل بى وفایى مرد است .
طـبـیـعـت کـلیـد فسخ طبیعى ازدواج را به دست مرد داده است ، یعنى این مرد است که با بى علاقگى و بى وفایى خود نسبت به زن او را نیز سرد و بى علاقه مى کند. برخلاف زن کـه بـى عـلاقـگـى اگـر از او شروع شود تاءثیر در علاقه مرد ندارد بلکه احیانا آن را تـیـزتر مى کند. از این رو بى علاقگى مرد منجر به بى علاقگى طرفین مى شود، ولى بـى عـلاقـگـى زن مـنجر به بى علاقگى طرفین نمى شود. سردى و خاموشى علاقه مرد مـرگ ازدواج و پـایـان حیات خانوادگى است اما سردى و خاموشى علاقه زن به مرد آن را به صورت مریضى نیمه جان در مى آورد که امید بهبود و شفا دارد. در صورتى که بى عـلاقـگـى از زن شـروع شـود، مـرد اگـر عـاقـل و وفادار باشد مى تواند با ابراز محبت و مهربانى علاقه زن را باز گرداند و این کار براى مرد اهانت نیست که محبوب رمیده خود را بـه زور قـانـون نـگـه دارد تـا تـدریـجـا او را رام کـنـد، ولى بـراى زن اهـانـت و غـیـر قـابـل تـحـمـل اسـت کـه بـراى حـفـظ حـامـى و دلبـاخـتـه خـود بـه زور و اجـبـار قـانـون متوسل شود.
البـته این در صورتى است که علت بى علاقگى زن فساد اخلاق و ستمگرى مرد نباشد. اگر مرد ستمگرى آغاز کند و زن به خاطر ستمگرى و اضرار مرد به او بى علاقه گردد مـطـلب دیـگـرى اسـت و ما خواهیم گفت که در این صورت به مرد اجازه داده نخواهد شد که سوء استفاده کند و زوجه را براى اضرار و ستمگرى نگه دارد.
به هر حال تفاوت زن و مرد در این است که مرد به شخص زن نیازمند است و زن به قلب مرد. حمایت و مـهـربـانـى قـلبـى مـرد آنـقـدر بـراى زن ارزش دارد کـه ازدواج بـدون آن، بـراى زن قابل تحمل نیست.

اکـنـون درسـت فـکـر کـنـیـد مـوجـودى که تا این اندازه به عواطف و علایق قلبى و حمایت و مـهـربـانـى مـوجـود دیـگـر نـیـازمـنـد اسـت ، هـمه چیز را با عواطف و مهربانى او مى تواند تحمل کند، بدون عواطف و مهربانیهاى او حتى فرزند براى او مفهوم درستى ندارد، موجودى کـه بـه قـلب و احساسات موجود دیگر نیازمند است نه تنها به وجود او، چگونه ممکن است با زور قانون او را به آن موجود دیگر که نامش مرد است چسبانید؟
آیـا ایـن اشـتـبـاه نـیست که ما از طرفى موجبات بولهوسى و بى علاقگى مردان را نسبت به هـمـسـرانـشـان فـراهـم کـنـیـم و زمـیـنه هاى هوسرانى را هر روز فراهم تر سازیم و آنگاه بـخـواهـیـم بـا زور قـانـون آنـهـا را بـه مـردان مـتصل کنیم و به اصطلاح به ریش مردان بچسبانیم ؟ اسلام کارى کرده که مرد عملا زن را بخواهد و دوستدار او باشد، اسلام هرگز نخواسته که به زور زن را به مرد بچسباند.
به طور کلى هر جا که پاى علاقه و ارادت و اخلاص در میان باشد و این امور پایه و رکن کار محسوب شوند جاى اجبار قانونى نیست . ممکن است جاى تاءسف باشد ولى جاى اجبار و الزام و اکراه نیست.
اسـلام با طلاقهاى ناجوانمردانه ، یعنى با اینکه مردى پس از امضاء پیمان زناشویى و احـیـانا مدتى زندگى مشترک به خاطر هوس زن نو یا یک هوس دیگر زن پیشین را از خود براند، سخت مخالف است . اما راه چاره از نظر اسلام این نیست که ناجوانمرد را مجبور به نگهدارى زن کند، این چنین نگهدارى با قانون طبیعى زندگى خانوادگى مغایرت دارد.
اگـر زن بـا زور قـانـون و قـوه مـجریه بخواهد به خانه شوهر برگردد، مى تواند آن خـانـه را اشـغـال نظامى کند اما نمى تواند بانوى آن خانواده و رابطه جذب احساسات از شوهر و دفع احساسات به فرزندان بوده باشد، و هم نمى تواند وجدان نیازمند به مهر خود را اشباع و اقناع نماید.
اسـلام کـوشـشـهـا کـرده کـه نـاجـوانـمردى و طلاقهاى ناجوانمردانه از میان برود و مردان جـوانـمـردانـه از زنـان نـگـهـدارى و پـذیـرایـى کـنـنـد. ولى اسلام بر خود به عنوان یک قـانـونگذار و بر زن به عنوان مرکز منظومه خانوادگى و رابط جذب و دفع احساسات ، نمى پسندد که زن را به زور و اجبار در نزد مرد ناجوانمرد نگهدارى کند.
آنـچـه اسـلام کـرده اسـت درست نقطه مقابل کارى است که غرب و غرب پرستان کرده و مى کـنـنـد. اسلام با عوامل ناجوانمردى و بى وفایى و هوسبازى سخت نبرد مى کند اما حاضر نیست زن را به زور به ناجوانمرد و بى وفا بچسباند. اما غربیان و غرب پرستان روز بـه روز بر عوامل ناجوانمردى و بى وفایى و هوسبازى مرد مى افزایند آنگاه مى خواهند زن را به زور به مرد هوسباز و بى وفا و ناجوانمرد بچسبانند.

مـمـکن است بعضى افراد از گفته هاى پیش چنین نتیجه گیرى کنند که ما مدعى هستیم براى طـلاق مـرد هـیچ گونه مانعى نباید به وجود آورد، همین که مردى تصمیم به طلاق گرفت باید راه را از هر جهت به روى او باز گذاشت. خیر، چنین نیست آنچه ما درباره نظر اسلام گفتیم فقط این بود که از زور و جبر قانون نباید به عنوان مانع در جلو مرد استفاده کرد. اسـلام از هـر چـیـزى کـه مـرد را از طـلاق مـنـصـرف کـنـد استقبال مى کند. اسلام عمدا براى طلاق شرایط و مقرراتى قرار داده که طبعا موجب تاءخیر افـتـادن طـلاق و غـالبـا مـوجـب انصراف از طلاق مى گردد. اسلام علاوه بر اینکه مجریان صـیـغـه و شهود و دیگران را توصیه کرده که با کوششهاى خود مرد را از طلاق منصرف کـنـنـد، طلاق را جز در حضور دو شاهد عادل صحیح نمى داند، یعنى همان دو نفرى که اگر بـنـا بـاشـد طـلاق در حـضور آنها صورت بگیرد به واسطه خاصیت عدالت و تقواى خود منتهاى سعى و کوشش را براى ایجاد صلح و صفا میان زن و مرد به کار مى برند.
اسلام براى ازدواج که آغاز پیمان است حضور عـدلیـن را شـرط نـدانـسـته است، زیرا نمى خواسته است عملا موجبات تاءخیر افتادن کار خـیـرى را فـراهـم کـنـد. ولى براى طلاق با اینکه پایان کار است حضور عدلین را شرط دانسته است .
هـمـچنین اسلام در مورد ازدواج، عادت ماهانه زن را مانع وقوع عقد قرار نداده است، اما آن را مـانـع وقـوع طـلاق قـرار داده اسـت، بـا ایـنـکه چنانکه مى دانیم عادت ماهانه زن چون مانع آمـیـزش زنـاشـویـى زن و مـرد اسـت بـا ازدواج مـربـوط مـى شـود نـه بـا طـلاق کـه فـصـل جدایى است و زن و مرد از آن به بعد با هم کارى ندارند. قاعدتا مى بایست اسلام اجراء صیغه ازدواج را در حال عادت ماهانه زن جایز نشمارد. زیرا ممکن است زن و مردى که تـازه بـه هـم مـى رسـنـد رعـایـت لزوم پـرهـیـز در وقـت عادت را نکنند، برخلاف طلاق که فـصـل جـدایـى اسـت و عـادت مـاهـانـه در آن تـاءثیر ندارد ولى اسلام از آنجا که طرفدار «وصل» و مخالف «فصل» است زمان عادت را مانع صحت طلاق قرار داده ، ولى مانع صـحـت عقد ازدواج قرار نداده است . در بعضى از مواقع سه ماه «تربص» لازم است تا اجازه صیغه طلاق داده شود.
بدیهى است این همه عایق و مانع ایجاد کردن به منظور این است که در این مدت ناراحتیها و عـصـبـانـیتهایى که موجب تصمیم به طلاق شده است از میان برود و زن و مرد به زندگى عادى خود برگردند.
بـعـلاوه ، آنـجـا کـه کـرامـت از طـرف مرد باشد و طلاق به صورت رجعى صورت گیرد، مدتى را به نام «عدّه» براى مرد مهلت قرار داده که مى تواند در آن مدت رجوع کند.
اسـلام بـه مـلاحـظه اینکه هزینه ازدواج و هزینه عده و نگهدارى فرزندان را به عهده مرد گـذاشـتـه اسـت یک مانعى عملى براى مرد تراشیده است. مردى که بخواهد زن خود را طلاق دهـد و زن دیـگـر بـگـیرد، باید نفقه عده زن اول را بدهد، هزینه فرزندانى که از او دارد بـر عـهـده بـگـیـرد، بـراى زن نـو مـهـر قـرار دهـد، و از نو زیر بار هزینه زندگى او و فرزندانى که بعدا از او متولد مى شود برود. ایـن امـور بـه عـلاوه مسؤولیت سرپرستى کودکان بى مادر، دورنماى وحشتناکى از طلاق براى مرد مى سازد و خود به خود جلو تصمیم او را به طلاق مى گیرد.
گذشته از همه اینها، اسلام آنجا که بیم انحلال و از هم پاشیدگى کانون خانوادگى در مـیـان بـاشـد لازم دانـسـتـه اسـت کـه دادگـاه خـانـوادگـى تـشـکـیـل و حـکمیت برقرار گردد. به این ترتیب که یک نفر داور به نمایندگى از طرف مـرد و یـک نـفـر داور دیـگر به نمایندگى از طرف زن براى رسیدگى و اصلاح معین مى شوند.
داوران مـنـتـهـاى کـوشـش خـود را دربـاره اصـلاح آنـهـا بـه عـمـل مـى آورنـد و اخـتـلافـات آنها را حل مى کنند و احیانا با مشورت قبلى با خود زن و مرد اگـر جـدایـى میان آنها را اصلح تشخیص دادند آنها را از یکدیگر جدا مى کنند. البته اگر در میان خاندان زوجین افرادى باشند که صلاحیت حکمیت داشته باشند آنها نسبت به دیگران اولویت دارند. این نص قرآن کریم است که در آیه 35 از سوره النساء مى فرماید:
«وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَیْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَکَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَکَمًا مِّنْ أَهْلِهَا إِن یُرِیدَا إِصْلَاحًا یُوَفِّقِ اللَّهُ بَیْنَهُمَا إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا خَبِیرًا».(نساء، 35)
یـعـنى اگر بیم آن داشته باشید که میان زن و شوهر شکاف و جدایى بیفتد، یک نفر داور از خـانـدان مـرد و یـک نـفـر داور از خـانـدان زن برانگیزید. اگر داوران نیت اصلاح داشته باشند خداوند میان آنها توافق ایجاد مى کند. خداوند دانا و مطلع است .
غـرض ایـن اسـت کـه هـر اقـدامى که سبب تأخیر اقدام زوج در تصمیم به طلاق بشود، از نظر اسلام عمل صحیح و مطلوبى است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *